با موافقت منو محمد امین تصمیم گرفتیم جشن عقد مفصلی بگیریم . عید۸۴ بخطر اینکه سرگرمی خریدها و کارهای عقد رو به دنبال داشت خیلی زود سپری شد .روز تولدم هم محمد امین گردنبند قشنگی که روی پلاکش اسمم نوشته شده یود رو بهم هدیه داد.اون روز با هم رفته بودیم توچال.هنوز برفای کوه ها آب نشده بود و هوا خیلی سرد بود.وقتی سوار تله کابین شدیم٬ لحظه ای که کنار سورنا نشسته بودم تو تله کابین٬ مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد...همون لحظه که دستش دور کمرم بود و من سرم رو گذاشته بودم رو شونه ش...با صدای محمد امین به خودم اومدم.ــ سوگند؟؟؟؟ ــ بله؟ ــ حواست کجاست؟ سوار شو دیگه! ــ ببخشید. و بعد سوار شدم.کنار محمد امین نشستم و اون دستامو گرفته بود.دستام یخ کرده بود و هر لحظه ممکن بود اشکام سرازیر شه.به همین دلیل سرمو به طرف دیگه چرخونده بودم و به بیرون نگاه می کردم.به سختی خودمو کنترل می کردم تا محمد امینو ناراحت نکنم...اما محمد امین فهمید ناراحتم و با دستش به آرومی چونه مو گرفت و سرم رو به طرف خودش برگردوند.برای چند ثانیه به چشمام خیره شد و بعد گفت: چرا نمی ذاری اشکات سرازیر شه تا دلت آروم شه؟ دیدن اشکات هر چند که سخته اما برام قابل تحمل تر از اینه که خودتو عذاب بدی به خاطر من...سرم رو گذاشت رو شونه ش و گفت: گریه کن عزیزم...گریه کن...بیشتر از اون نتونستم خودمو کنترل کنم و اشکام به آرومی از روی گونه م سر می خورد و می ریخت رو شونه ی محمد امین...با این کاراش بیشتر از خودم خجالت می کشیدم اما دست خودم نبود.هر نقطه ی شهر برام خاطرات با سورنا بودن رو تداعی می کرد...اون روز محمد امین خیلی تلاش کرد که منو از اون حال و هوا در بیاره اما من...
شب موقع خداحافظی گفتم: محمدامین٬ منو ببخش به خاطر امروز.می دونم نذاشتم بهت خوش بگذره.
گفت: عزیز دلم٬ یکی از بهترین روزای عمرم بود.دوسِت دارم.شب به خیر...
۲۰ فروردین جشن عقد من و محمد امین بود.
مراسم عقد خیلی باشکوه ودلخواه برگزار شد . همه خریدها طبق نظر من انجام شد . سفره عقد صورتی و نقره ای بود و یه جورایی مثل یه خواب قشنگ بود . محمد امین با کت و شلوار توسی و پیراهن صورتی خیلی خوشتیپ شده بود چهره متین و آرامش نگاه همه رو به خودش جذب میکرد و از طرف همه اقوام مورد تحسین قرار گرفته بود . خوشحالی تو چشمای محمد امین موج میزد و من اما .... نمیدونم شاید خیلی بی رحم بودم که عشق پاک محمد امین رو نمیدیدم اما دست خودم نبود...
وقتی عاقد صیغه عقد رو جاری میکرد از خدا خواستم که عاشق محمد امین بشم و دیوانه وار دوستش داشته باشم. محمدامین حلقه ازدواجمون رو با لبخندی مهربون به انگشتم انداخت و با نگاهش عشق رو به من فهموند .اونشب بعد از رفتن مهمانها به اتاق من رفتیم و با هم حرف زدیم .
- سوگند من امشب خیلی خوشحالم بهترین شب زندگیم بود .
- من هم همینطور خیلی خوشحالم که همه چی خوب بود.
برق نگاهش رو با چشمام گره زدو گفت : وقتی به چشمات نگاه میکنم آروم میشم . سوگند خیلی دوست دارم ....
شرم کودکانه ای مهمون گونه های من شد سرم رو پایین انداختم و خندیدم.
-وقتی میخندی خیلی قشنگ میشی همیشه بخند ...
نگاهم رو به نگاهش دوختم و لبخند زدم ...
دوران عقد به سرعت سپری میشد روز های شیرینی بود . به وجود محمد امین عادت کرده بودم . و تحمل ندیدنش برام سخت بود وقتی با هم بودیم آرامش خاصی در وجود من بود . آرامشی لذت بخش...
اما هر لحظه که به یاد سورنا می افتادم تمام وجودم پر از دلهره و دودلی می شد که آیا میتونم عاشق محمد امین باشم یا نه ؟!؟
بنابر تصمیم دو خانواده قرار شد مراسم عروسی در آبان ماه برگزار بشه . مدتی بود که خیلی دلم گرفته بود مخصوصا اواخر مهر ماه . هر چی به روز مراسم نزدیک میشدیم دلهره من بیشتر میشد حتی بیشتر خرید جهیزیه رو به مادرم واگذار میکردم و کمتر خودم دنبالش میرفتم .
لحظات سختی بود میدونستم محمد امین بهترینه ولی همش یه نیرویی میخواست من رو از اون دور کنه نمیدونستم چیکار کنم دوست داشتم با محمد امین دردودل کنم ولی دلم نیومد که ناراحتش کنم
۵ آبان بود یه هفته مونده بود به مراسم . اونروز هوا ابری بود درست مثل دل من . تصمیم گرفتم برم بهشت زهرا سر خاک سورنا . به مادرم گفتم برای قدم زدن میرم پارک . سر راه یه دسته گل رز سفید گرفتم . من عاشق این گل هستم چون این گل راز عشق من و سورناست ...
بهشت زهرا پر از آدمای غمگین بود بعضیا با صدای بلند گریه میکردن بعضیا از حال رفته بودن و بعضی خیره به نقطه ای نامعلوم ...
به قبر سورنا که نزدیک میشدم دلم می لرزید پاهام سست شده بود . هنوز هم باورم نمیشد که سورنای عزیزم کنارم نیست .
بغض سنگینی گلوم رو اذیت میکرد به قاب عکس کوچکی که بالای سرش بود خیره شدم احساس میکردم باهام حرف میزنه . گردو غبار قاب رو پاک کردم و سنگ قبرش رو با گلاب شستم .
احساس خفگی میکردم حس تنهایی در رگهایم جاری بود انگار قلبم تپشی نداشت دستام می لرزید روی قبر رو خوندم ...
ان لله و.... جوان ناکام... سورنا...
چشمام دیگه توان اون همه سکوت رو نداشت اشکهام بی اختیار سرازیر شدند سرم روی قبرش گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم اونقدر گریه کردم تا احساس سبکی کردم . عکسش رو تو بغلم گرفتم شروع کردم به گفتن همه حرفای دلم ....
سلام عزیزم . حالت خوبه ؟ معلومه که خوبی چون دیگه سراغی از من نمیگیری . تو این مدت حتی یه بارم به خوابم نیومدی . سورنا .. من دیگه نمیتونم کم اوردم . فقط تو رو میخوام چرا اینقدر با من بی رحمی من که عاشقت بودم و هستم . سورنا چرا رفتی ؟..
این گلها مال توئه میخوام همشونو نگه داری یادته میگفتی هر موقع این گلا رو میبینی یاد من میفتی ؟ من هنوز همه گلهایی رو که بهم دادی رو نگه داشتم . سورنا بگو چیکار کنم دیگه خسته شدم محمد امین دوست تو هم هست . اون با من خوشبخت نمیشه خیلی خوبه خیلی ... ولی من لیاقت این همه صداقتو ندارم . دلم براش میسوزه .
سورنا .. قلب من هنوز تو رو میخواد ....
حالم بد بود همینطور که خیره به قبر بودم دستی جلوی صورتم دستمالی گرفت. متعجب به صورتش نگاه کردم
- سلام حیف چشمای خوشگلت نیس که این همه اشک توش جمع بشه .
نمیدونستم چی بگم زبونم قفل شده بود .
- بگیر دیگه دستم خسته شد اصلا خودم اشکاتو پاک میکنم ..
محمد امین به مهربونیه یه فرشته اشکای رو گونمو پاک کرد . گرمای دستاش همه لرزش وجودم رو گرفت
کنارم نشست و فاتحه ای خوند . سرم رو شونش گذاشتم وگفتم : محمد امین من خیلی بدم مگه نه ؟
-سوگند عزیزم تو خیلی خوبی تو همش داری خودتو عذاب میدی که منو نمیتونی خوشبخت کنی ولی من میدونم تو تنها کسی هستی که میتونی منو خوشبخت کنی تو فقط به فرصت نیاز داری من تو رو درک میکنم سوگند تو رو خدا به من اعتماد کن من عاشق تو هستم کمکت میکنم به زندگی امیدوار بشی نمیگم خاطراتتو فراموش کن ولی انسان باید به زندگی ادامه بده باید در برابر سختی ها محکم باشه خدا میخواد ما رو امتحان کنه تو نباید جا بزنی سورنا دوست منم بود بهترین دوست مثل یه برادر ...
منم دلم براش تنگ شده منم دوستش داشتم خیلی زیاد . ولی چیکار میتونم بکنم بخدا اونم از اینکه ما همیشه ناراحت باشیم و غصه بخوریم در عذابه . سورنا خوشحالی تورو میخواد نه اشکهای تورو . اینقدر خودتو اذیت نکن سرنوشت انسانها دست خداست . هرچی که به صلاحشونه تو زندگیشو ن پیش میاد ....
محمدامین با آرامش حرف میزد حرفاش قشنگ بود . نمیدونم اگه محمدامین رو نداشتم باید چیکار میکردم .حرفاش که تموم شد احساس کردم غمی رو شونه هام سنگینی نمیکنه . محمد امین بهترین دوست زندگیمه وقلبی داره به وسعت دریا ...
شب که رفتم خونه احساس سبکبالی و خوشحالی داشتم میدونستم که بخاطر حرفای محمدامینه . با آرامش لطیفی که مدتها بود دنبالش میگشتم خوابیدم....
خواب قشنگی بود . همه جا پر از گل بود . صدای سورنا رو میشنیدم . به دنبال صدا رفتم . سورنا رو دیدم مثل همیشه متین و دلنشین . خندید . دنبالش رفتم . وقتی توی چشمهای گیراش نگاه کردم با تبسمی شیرین گفت : تو با محمد امین خوشبخت میشی.....
همونطور که لبخند بر لبانش بود ازم دور شد.
ديار فراموشي
امشب دوباره زمزمه ي عشقي
از كوچه هاي خاطره مي آيد
امشب دوباره ياد گريزاني
بر گشته از ديار فراموشي
در كوي ذهن دلشده
مي خواند
پژواك راه رفتن او در شب
آهنگ دلنواز جواني را
تكرار مي كند
چشم به سوي خاطره مي چرخد
انيد
شوق
ترس
تركيب صادقانه ي احساس
در لحظه هاي ملتهب ديدار
**
در باز مي شود
من در ميان زمزمه ها
خاموش
تكرار صحنه هاي زمان را
به تماشا نشسته ام
فروغ
شدم.سوگند...سوگند بیدار شو...محمد امین اومده...با خواب آلودگی بلند شدم و نشستم.به ساعت نگاه کردم، 10
بود.چقدر زیاد خوابیده بودم.رفتم پذیرایی،محمد امین نشسته بود رو مبل تا منو دید بلند شد و گفت: صبح
بخیر، تو همیشه صبحا زود بیدار میشی؟؟؟ گفتم: دیشب دیر خوابیدم.گفت: باشه حالا،زود برو صبحونه بخور
و آماده شو که بریم لباس بخریم... قرار بود مراسم بله بران ساده و در حضور بزرگتر ها برگزار بشه و بعد
جشن عقد مفصلی بگیریم.بلاخره اون روز با کلی گشتن، کت و دامن سفیدی رو با کمک محمدامین انتخاب
کردم که در عین سادگی خیلی شیک بود.ساعت نزدیک 4 بود که خریدهامون تمام شد و برای نهار رفتیم
رستوران.خیلی خسته شده بودم و تو رستوران سکوت کرده بودم و چیزی نمی گفتم.داشتم بیرون و رفت و
آمد آدمای جورواجور رو نگاه میکردم.بعد از مدتی سرم رو چرخوندم طرف محمد امین که دیدم هر دوتا
دستشم گذاشته زیر چونه ش و داره به من نگاه میکنه! از حالتش خندم گرفت و گفتم: داری فیلم سینمایی
میبینی؟؟؟ گفت: نه دارم یه فرشته ی خسته رو می بینم!!! همون لحظه گارسون اومد و محمدامین ازم
پرسید: چی می خوری عزیزم؟ گفتم: فرقی نداره، هرچی تو می خوری.و بعد سفارش جوجه کباب رو
داد...موقع برگشتن تو ماشین ازم پرسید: سوگند نمی خوای بریم آرایشگاه وقت بگیریم؟ گفتم: نه.چون
مراسم ساده س می خوام ظاهرم هم ساده باشه.گفت: آره راست میگی.همینجوری ساده هم خیلی خوشگلی!
و بعد به من نگاه کرد و با هم خندیدیم... 27 اسفند بود.بعد ازین که بیدار شدم از خواب محمد امین زنگ زد:
__ سلام خانوم خانوما!
__ سلام.صبحت به خیر.
__همچنین ماله شما! خوبی؟
__بله خوبم.مرسی
__ دلم واست یه ذره شده سوگند!
__ولی دیشب تا ساعت 12 با هم بودیما! چه زود دلت تنگ شده!
__ چیکار کنم دیگه، عاشقم، عاشق تو!
من سکوت کرده بودم.نمی دونستم چی باید جواب بدم!! انگار خودش فهمید که گفت:
__ زنگ زدم که بپرسم چیزی لازم نداری؟ جایی نمی خوای بری بیام دنبالت؟
__ نه ممنون
. __باشه پس شب می بینمت عزیزم
...
بعد از ظهر ساعت 4 بود که ساناز اومد خونمون تا کمکم کنه آماده بشم.موهامو سشوار کشید و همونطور
باز گذاشتم.آرایش ملایمی هم کردم و منتظر بودیم که مهمونا بیان.ساعت 6 بود که دیگه همه ی مهمونا
اومدن.من توی اتاقم بودم و صدای احوالپرسی شون رو می شنیدم.فامل های دو طرف به هم تبریک می گفتن
و برای من و محمد امین آرزوی خوش بختی می کردن.نشسته بودم روی تختم و به اتفاق های اخیر فکر می
کردم.برام مثل برق و باد گذشته بود.مرگ سورنا، خواستگاری محمد امین، جواب دادن من به خواستگاریش
و امروز که بله برانم بود! دلم خیلی برای سورنا تنگ شده بود.دلم می خواست می تونستم و همون لحظه می
رفتم سر خاکش.به سختی خودم رو نگه داشتم که اشکم سرازیر نشه.تنها کاری که تونستم بکنم تا کمی آروم
بشم این بود که رفتم روبروی نقاشی ای که ازش کشیده بودم و زل بزنم توی چشماش و بگم: سورنا قلبم فقط
و فقط مال توئه.حالا هر چی می خواد بشه ،بشه.با صدای مامانم که داشت نزدیک و نزدیک تر می شد به
خودم اومدم و رفتم در اتاق رو باز کردم.مامانم اومد تو و گفت: عزیزم چقدر خوشگل شدی! همه منتظرن
تورو ببینن.اماده ای بریم بیرون؟ موهامو جلوی آینه کمی مرتب کردم و گفتم: بله.شما برین منم میام.بعد
ازین که مامانم رفت دلهره گرفتم.نمی دونستم نظر فامیل های محمدامین در موردم چیه.از اتاق رفتم بیرون و
وقتی وارد پذیرایی شدم همه شروع کردن به دست زدن.آروم سلام کردم.مامان محمد امین اومد جلو و منو
بوسید و بعد برد سمت محمد امین.محمد امین به احترامم بلند شده بود و با چشمایی که از برق خوشحالی می
درخشید به من نگاه می کرد.سلام کرد و بعد دسته گل ظریف و قشنگی رو به من دادو بعد با هم نشستیم.بوی
اسفند همه جا رو پر کرده بود.همهمه ی مهمونا تو ی گوشم می پیچید که می گفتن مبارکه، چقدر به هم
میان، ماشاالله چه عروس خوشگلی،ایشالله خوشبخت شن...من هم ساکت بودم و فقط گاهی در جواب نگاه
های فامیلای محمد امین لبخند می زدم.نمی دونم چه احساسی داشتم، نه حس خوش حالی بود نه حس
ناراحتی.ولی خدارو شکر می کردم که کسی کنارمه که درکم میکنه و قول داده کمکم کنه.سرمو برگردوندم
سمت محمدامین و اونم برگشت طرف من و برای لحظاتی به چشمای هم خیره شدیم.انگار حرف دلمو خوند
که گفت:همیشه باهاتم سوگند.و جواب من بهش تنها لبخند بود... مراسم بله بران به خوبی تمام شد و آخر
شب که همه داشتن می رفتن به محمد امین گفتم: میشه تو نری فعلا؟ دوست دارم بریم تو آلاچیق بشینیم با
هم.گفت: هرچی تو بخوای عزیزم.توی آلاچیق کنار هم نشسته بودیم.نور قشنگ ماه همه جارو روشن کرده
بود.محمد امین گفت: چقدر حیاطتون قشنگه! گفتم: آره خیلی.گفت:ولی تو از همه ی چیزا و آدمای قشنگ،
قشنگتری! نمیدونی چقدر خوشحالم که کنارتم سوگند.می خواستم بگم منم هینطور ولی...دستم رو با مهربونی
گرفت توی دستاش و گفت:انقدر خوش حالم که می خوام داد بزنم تا همه بفهمن چقدر دوسِت دارم! سردم شده
بود و لرزه افتاده بود به تنم.کتش رو در اورد وا آروم انداخت روی شونه هام.دستش رو دور کمرم حلقه
زد.از گذشته و احساسش برام گفت.از حال و لحظات با من بودن، از آینده و اینکه از هیچ کاری برای
خوشبخت کردنم دریغ نمی کنه.چقدر با شور و اشتیاق حرف میزد.دوست داشتم برام حرف بزنه و من گوش
بدم فقط،چون مثل آرام بخش بود حرفاش برای منِ پریشون.اما دلم می سوخت براش.عذاب وجدان داشتم.دلم
می خواست منم مثل محمد امین توی اون شب قشنگ پر از شور وشوق بودم ولی نمی دونستم واقعا دردم
چیه.به هیچ کس نمی تونستم بگم.سرمو گذاشتم روی پاهاش و با نوازش دستاش بلاخره بغضم شکست و
اشکام بی مهابا جاری شدن.گفت: پشیمون شدی یا سردته عزیزم؟!!
__هیچ کدوم.
__ نمی خوای بهم بگی؟
__چرا اما نمی دونم چه جوری.
__سوگند با من راحت باش.هر چی توی دلت هست رو بگو.من بی قراری و تردید رو تو چشمای قشنگت
می خونم.از هیچی نترس و بگو...
سرم رو بال اوردم با چشمای پر از اشک به محمد امین نگاه کردم.اونم گریه ش گرفت،دلم براش سوخت.از
خودم بدم اومد،چقدر بی انصاف بودم...
__ تورو خدا محمد امین گریه نکن.می گم بهت. با گریه گفت:بگو سوگند.
__ تو فقط گریه نکن..
به من نگاه می کرد و منتظر بود تا بگم.
__ محمد امین به خدا شب و روزم شده فکر تو.فکر اینکه نمی تونم تو رو خوشبخت کنم.من لیاقت تو رو
ندارم.تو خیلی مهربون و خوبی و من نمی تونم جواب این همه عشق و دوست داشتنو بدم.من لیاقت عشق تو
رو...گریه نمی ذاشت ادامه بدم.سرمو گذاشت رو شونه ش و با دستش مو هامو نوازش می کرد.گفت:تو فقط
با من بمون نمی ذارم هیچ وقت احساس پشیمونی کنی.قول می دم کنار هم خوش بخت شیم.وقتی من تو رو
انتخاب کردم یعنی فقط تو می تونی منو کامل کنی.این همه عشق و دوست داشتن هم برای وجود نارنین تو
خیلی کمه.تو یه فرشته ی واقعی هستی سوگند.از اینکه کنارمی هزار بار خدا رو شکر میکنم.با دستش
اشکامو پاک کرد و گفت:حالا بخند...احساس کردم خیلی خالی شدم.دیگه از اون احساس عجیب و سردرگمی
ای که داشتم خبری نبود.می دونستم که بهترین همزبون و سنگ صبور برای من فقط محمد امینه و بس...
بود ساعت ۸ بیان.ساعت ۵ روی تختم دراز کشیده بودم.دلم بدجور هوای سورنا رو کرده بود.با اینکه
دیروزش یعنی ۵ شنبه رفتم پیشش اما بازم دلم می خواست برم.وقتی می رفتم اونجا احساس میکردم میاد
کنارم.حضورش رو خیلی زیاد اونجا حس میکردم.می دونستم مامانم نمیزاره برم.واسه همین عکسای سورنا
رو که رفته بودیم دیزین و باهم گرفتیم و بعدش همون روز یه آلبوم خریدیم و قرار گذاشتیم همه ی عکسامو
بزاریم اون تو تا بعد به بچه هامون نشون بدیم! دراوردم گذاشتم جلوم.آلبوم رو باز کردم رو صفحه ی اولش
سورنا نوشته بود عروسکم عاشقتم... عکسا رو میدیدم و غرق میشدم تو خاطراتمون.یه عکس بود که من
بی مقدمه از سورنا گرفته بودم .موهاش انقدر برف بازی کرده بودیم خیس بود و ریخته بود روی پیشونیش و
جذابیتش رو دو برابر کرده بود.نگاهش به یه سمت دیگه بود.از حالت صورتش معلوم بود داره به یه چیزی
فکر میکنه که نگرانه در موردش.چقدر این عکسو دوست داشتم.دلم میخواست بدم پوسترش کنن اندازه کل
دیوار اتاقم و بزنم به دیوار تا هر وقت از خواب بیدار میشم ببینمش.آلبوم رو بستم و احساس کردم یه کم
آروم تر شدم.رفتم جلوی آینه.تازه اونجا متوجه شدم صورتم خیسه و من چقدر گریه کردم! صدای مامانم
اوم:سوگند داری آماده میشی؟ گفتم: بله.با بی حوصلگی آماده شدم.ساعت ۸ بود و من با بابا و سینا و سهیل
و ساناز تو پذیرایی رو مبل نشسته بودیم و منتظر بودیم بیان.تقریبا ۱۰ دقیقه بعد اومدن.محمد امین کت و
شلوار خاکستری پوشیده بود و پیراهنش هم توسی روشن بود.کراواتش هم ترکیبی از مشکی و خاکستری و
توسی بود.دسته گل خیلی قشنگی هم از گلای سرخ دستش بود.خیلی مودبانه و با متانت با من سلام و
احوالپرسی کرد و همینطور با خانوادم.بعد هم گل رو به من داد و رفتن نشستن.همه نشسته بودیم و صحبت
های معمولی رد و بدل می شد.بعد هم پدر محمد امین رفت سر اصل مطلب.بعد از اینکه صحبت های اولیه رو
گفت از بابام اجازه گرفت که منو محمد امین بریم حیاط و با هم صحبت کنیم.بعد از اجازه ی بابام من بلند شدم
و جلوتر رفتم بعد هم محمد امین اومد با هم رفتیم پایین و تو آلاچیق روبروی هم نشستیم.هردومون سکوت
کرده بودیم.تا اینکه من بدون مقدمه پرسیدم: شما چرا اینقدر اصرار دارید که ما با هم ازدواج کنیم؟؟؟یکم
نگام کرد و بعد گفت: چون دوستون دارم و نمی تونم فراموشتون کنم.گفتم: شما می دونید که من عاشق
سورنا بودم.نه؟ گفت: بله.می دونم.گفتم: به نظرتون مشکلی نیست که من دیگه نمی تونم عاشق کس دیگه
ای بشم؟ گفت: سوگند خانوم٬ دوست ندارم فکر کنید که این چیزا برام مهم نیست.اتفاقا خیلی هم مهم بود.من
اولین باری که شما رو دیدم نمی دونستم عاشقید.اونم عاشق بهترین دوستم.من قبل از ملاقات با شما دخترای
زیادی بهم معرفی شده بودن و حتی خواستگاری هم رفته بودم.اما نمی دونم چرا نمی تونستم به عنوان
همسر آیندم بپذیرمشون.من دلم می خواست اول عاشق بشم و بعد ازدواج کنم.مادرم اصرار داشت عشق بعد
از ازدواج هم به وجود میاد.چون فکر میرد داره از زمان ازدواجم می گذره! شما رو دیدم و نمی دونم چی
توی چشماتون بود که کل اون شب به چشمای شما فکر میکردم...دفعه های بعد هم که شما رو دیدم فهمیدم
همونی هستید که من میتونم عاشقش بشم.دلم می خواست اول باهاتون صحبت کنم و بدونم کسی رو دوست
دارید یا نه تا اگه کسی رو دوست دارید من از علاقه م که روز به روز داشت بیشتر میشد جلوگیری کنم.با
شما هم صحبت کردم و درستون رو بهانه کردید.ای کاش همون روز میگفتید که عاشقید.منم با خودم قرار
گذاشتم هر جوری شده بدستتون بیارم.برای همین هر بار که جواب رد میدادین من مصمم تر میشدم.تا اینکه
بیماری سورنا پیش اومد و من متوجه علاقه ی شما به هم شدم.نمی دونید چقدر برام سخت بود.نمی دونستم
چیکار باید بکنم.تصمیم گرفته بودم فراموشتون کنم .اما سورنا ازم خواست...(قطره اشکی که سر خورده بود
رو صورتش رو پاک کرد)سورنا ازم خواست تنهاتون نزارم.می دونست که منم خیلی دوستون دارم.بهم گفت
وقتی سوگند با تو باشه من خیالم راحته.بهش گفته بودم سورنا سوگند عاشقته در ضمن تو خوب میشی.گفت
محمد امین خودتم داری میبینی حالمو.بهم قول بده سوگندو تنها نمیزاری.دستشو گرفتم و گریه کردم.بهم
گفت:مرد که گریه نمیکنه! بهم قول بده.منم بهش قول دادم...حرفاشو قطع کردم و گفتم: پس شما به خاطر
قولتونه که الان اینجایید.گفت:من که گفتم قبل از اینکه به خاطر قولم اینجا باشم دوستون دارم و نمی تونم
فراموشتون کنم.گفتم: منم به سورنا قول دادم که با شما ازدواج بکنم.اما این قولو در حالی دادم که فکر
میکردم خوب میشه و از حرفی که زده پشیمون میشه.اما نمی دونستم که بی وفا تر از ایناس...گفت: سوگند
خانوم سورنا بهترین دوستم بود.با اون دردودل میکردم.حتی اولین نفری که بهش از علاقم به شما گفتم
سورنا بود.سورنا که رفت منم تنها شدم.فقط شما نیستید که احساس تنهایی میکنید.می دونم نمی تونم جای
سورنا رو بگیرم براتون.اما اجازه بدید که سعیمو بکنم تا نزارم تنها باشید.شما فکر میکنید که دنیا به آخر
رسیده.روزگار همین جوری میگذره.چه بسازی باهاس چه نسازی.بیاید با روزگار بسازید اونوقت میبینید که
همه چی تموم نشده و زندگی جریان داره.بزارید منم کمکتون کنم.تو تموم مدتی که حرف میزد من ساکت بودم
و خوب به حرفاش گوش می دادم.می دونستم راست میگه.ادامه داد: "ازتون نمی خوام عاشقم بشید.نمی
خوام خیلی دوسم داشته باشید.فقط می خوام بزارید من کنارتون بمونم و خوشبختی رو حس کنم.بزارید به
قولم به سورنا عمل کنم".توی دلم بزرگواریشو تحسین کردم.بعد از سکوتی تقریبا طولانی گفتم :اجازه بدید
من به حرفاتون فکر کنم.گفت: چشم.بعد به چشماش نگاه کردم.مهربونی توی چشماش موج میزد...با هم
رفتیم بالا.پدرش ازم پرسید:خب سوگند جان.نظرتون چیه؟ گفتم: به آقا محمد امین هم گفتم٬ زمان می خوام
برای فکر کردن.گفت: خانوم خانوما.ما که این همه صبر کردیم.اینم روش.همه خندیدن و اون شب هم به
پایان رسید. منم موقع خواب خیلی به حرفاش فکر کردم...
بعد از دو روز فکر کردن به مامانم گفتم: من فکرامو کردم.جوابم مثبته.البته اگر شما هم جوابتون
مثبته.گفت: قربونت برم عزیزم.کی از محمد امین بهتر.ما هم جوابمون مثبته.بعد از ظهر زنگ میزنم به
مامان محمد امین و جوابتو میگم بهشون.
همه خوشحال بودن جز خودم! من عاشق سورنا بودم و هستم و خواهم بود.جواب مثبتم فقط به خاطر قولی
بود که هم من و هم محمد امین به سورنا داده بودیم وگرنه می خواستم تا آخر عمر ازدواج نکنم٬ اما تصمیم
گرفتم که نزارم محمد امین متوجه این موضوع بشه نا کمتر اذیت بشه.من همه ی تلاشم رو کردم تا منصرف
شه اما نشد و دیگه باقیش تقصیره خودشه...انگار باید بر خلاف میلم تسلیم روزگار می شدم اما بازی
روزگار همچنان ادامه داشت...
فردای روزی که جواب مثبت دادم به محمد امین٬ اومدن خونمون تا قرار بله برون رو بزارن.اون شب محمد
امین اومد تو اتاقم و کلی هم اون شب صحبت کردیم.تو خیلی موارد با هم تفاهم داشتیم.آخر صحبت هامون
بهش گفتم: من تموم این یک سال بدون سورنا هر شب گریه میکردم و روزا جز موارد ضروری از اتاقم در
نمیومدم بیرون.همه می گفتم اینجوری پیش برم از دست میرم و می بازم.می گفتن شیوه ی زندگیتو تغییر بده.
نمی خواستم اما اون شب با حرفات منو به فکر فرو بردی.منطقی تر که به قضیه نگاه کردم فهمیدم
درست میگی.می خوام بگم کمکم کن تا از پیله ی تنهاییم در بیام.دستم رو گرفت تو دستاش به چشمام نگاه
کرد.اولین باری بود که دستمو می گرفت.یه حسی بهم دست داد.گفت: سوگند قول میدم خوشبختت کنم.گفتم:
دلم می خواد قبل از مراسم بله برون بریم سر خاک سورنا با هم.میشه؟ گفت: حتما.فردا ساعت ۴ خوبه؟
گفتم: بله.مرسی. قرار بله برون برای جمعه ی همون هفته ٬ خونه ی ما گذاشته شد...
داشتم روسری رو روی سرم مرتب میکردم که زنگ در رو زد.دقیقا ساعت ۴ بود.به مامانم که داشت میرفت
اف اف رو برداره گفتم مامان محمدامینه٬ بهش بگو الان میام.گفت: کجا می خواید برید؟ گفتم: سر خاک
سورنا.ببخشید دیشب فراموش کردم بگم.ایرادی که نداره؟ گفت:نه عزیزم.رفتم پایین و محمد امین از ماشین
اومد پایین و سلام و احوالپرسی کردیمو بعد در ماشین رو باز کرد و من سوار شدم.توی راه مدام فکرم پیش
سورنا بود و محمد امین هم انگار اینو فهمیده بود چون چیزی نگفت و بعد از یک ربع جلوی یه گلفروشی
ایستاد و از ماشین پیاده شد و چند دقیقه بعد با یه دسته گل رز سفید برگشت.گفتم:ممنون که یادت بود.گفت:
خواهش میکنم.و بعد دوباره حرکت کردیم.وقتی رسیدیم من گل رو برداشتم و محمد امین بطری های آب
رو.سنگ قبر سورنا رو با هم شستیم و بعد من گل رو گذاشتم روی قبرش.با دیدن اسم قشنگش روی سنگ
دوباره بغض کردم و نا خواسته اشکام آروم آروم اومدن پایین.بعد از اینکه فاتحه فرستادیم محمد امین گفت:
من میرم سر خاک پدر بزرگم٬ تا راحت تر حرفاتو بزنی.و بعد رفت.از اینکه تو اون لحظه درکم کرده بود خیلی
خوشحال بودم.گفتم: سورنا بازم منم.اما این دفعه تنها نیومدم.دیدیش؟ همینو می خواستی دیگه نه؟ نمی دونم
الان خوشحالی یا ناراحت؟ سورنا کاش هیچ وقت بهت قول نمی دادم.کاش محمد امین بهت قول نداده بود.کاش
دوسم نداشت و عاشقم نبود...سورنا درک میکنی که برام سخته؟ می فهمی وقتی دستمو گرفت می خواستم
دستمو در بیارم از تو دستش اما به زور خودمو نگه داشتم؟ می فهمی وقتی صدام میکنه تو میای جلو
چشام؟ آخه من چطوری یه عمر باهاش زندگی کنم؟ گفتنه این حرفا دیگه فایده ای نداره می دونم.بی وفا اینو
بدون که من فقط عاشق تو بودم و هستم .اومدم ببینی که به قولی که بهت دادیم عمل کردیم.قبول کردم بشه
شوهرم! باور میکنی؟ واسه خودم هنوز سخته باورش.ای خدا...لعنت به این روزگار...بلند شدم و گفتم:
سورنا عاشقتم واسه همیشه... و رفتم سمت ماشین.محمد امین تکیه داده بود به ماشین و تو فکر
بود.گفتم:خیلی منتظرت گذاشتم؟ تازه متوجه حضورم شد و گفت: نه تازه اومده بودم.بریم؟ گفتم: بریم.جلوی
خونه که ایستاد گفتم: بابت امروز ممنون.ببخشید اگه اذیت شدی.گفت:این حرفا چیه.فردا میام دنبالت بریم
برای جشن لباس بخریم.گفتم:نه دیگه مزاحمت نمیشم با مامان میریم میخریم.گفت: مزاحم؟ اصلا خوشم نمیاد
از این حرفا بزنی.دوست نداری با من بری خرید؟ بد سلیقه نیستما! گفتم: باشه.پس منتظرتم فردا.گفت: حالا
شد! مرسی که این افتخارو بهم دادی! از ماشین پیاده شدم .اونم پیاده شد گفتم: تا فردا خداحافظ.گفت:سوگند؟
گفتم: بله؟ گفت :دوست دارم! گفتم:مرسی! بعد رفتم تو و در رو بستم...
به یاد سورنای عزیزم
در دل چگونه یاد تو میمیرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیزی است
کو را هزار جلوه رنگین است
بگذار زاهدان سیه دامن
رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند
اینان که آفریده شیطانند
اما من آن شکوفه اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شبها ترا بگوشه تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم...
۱۳۸۸/۳/۷
سوگند
حضور در مراسم سالگردش آماده میکردم.از ماه مهر متنفر بودم چون سورنا رو ازم گرفته بود.روز
سالگردش هوا گرفته و ابری بود.مثل دل من.اون روزا مثل یه مرده ی متحرک بودم .انگار دنیا برام به آخر
رسیده بود.احساس پیری میکردم و دلم نمی خواست از خونه برم بیرون.توی مراسم مامان سورنا و مهسا
خیلی بی تابی میکردن.نگاهم خیره به عکس بزرگ سورنا بود و اشکام صورتم رو خیس کرده بودن که
متوجه اومدن یاسمن و خانوادش شدم.بعد از عید دو سال پیش که دیده بودمش یه کم فرق کرده بود.انگار ق
یافش کامل تر شده بود .وقتی اومدن تو مامان سورنا یاسمن رو در آغوش گرفت و بلند بلند با هم گریه
کردن.یه لحظه با خودم فکر کردم که الان یاسمن هم احساس منو داره و دنیا براش تموم شده س...اما
نه...هیچ کس مثل من عاشق سورنا نبود.هیچ دلی مثل دل من بی قرار سورنا نبود.هیچ چشمی مثل چشم من
دیوونه ی نگاه سورنا نبود...وجود من تو سورنا خلاصه شده بود و الان...گوشه ی سالن بی صدا اشک می
ریختم.تا وقت رفتن به سر خاک سورنا شد.مامان سورنا قبر سورنا رو بغل کرده بود و ضجه های دردناکی
می زد که دل هر کسی براش می سوخت.به زور مامانشو از قبر سورنا جدا کردن.دلم می خواست هرچی
زودتر همه برن و من با سورنا تنها بشم تا باهاش حرف بزنم.وقتی همه داشتن می رفتن من به مامانم گفتم
شما برید من خودم میام.مامانم راضی نبود از نگاهش فهمیدم اما وقتی حال و روزمو دید قبول کرد و سوییچ
ماشین سینا رو گرفت و داد به من و گفت تا هوا تاریک نشده برگرد.همه رفتن و من موندم و قبر
سورنا.سورنای مهربونم یک ساله که ندیدمت.یک ساله که هر روز و هر لحظه از خدا خواستم که منو بیاره
پیشت٬ یک ساله که بدون چشمای قشنگت شب رو به صبح رسوندم.سورنا بس نیست؟ به خدا دیگه نمی
تونم...هق هق گریه هام شروع شده بود.سورنای من دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه...دوباره این دل
دیوونه واست دلتنگه...وقت از تو خوندنه ستاره ی ترانه هام...اسم تو برای من قشنگترین آهنگه...هنوزم
این آهنگ رو به یادت گوش میکنم...یادته روزایی که دلت برام تنگ میشد این آهنگو با اون صدای قشنگت
می خوندی برام؟ آخ که چقدر دلم تنگه واسه صدات...سورنا تو از خدا بخواه که بیام پیشت چون می دونم
اونقدر دلت پاکه که خدا حرف تو رو قبول میکنه....
بعد از درد و دل کردن با سورنا بلند شدم تا برم خونه.هوا داشت تاریک میشد.سوار ماشین شدم و حرکت
کردم اما همه ی حواسم پیش سورنا و خاطره هاش بود.همونجور که می رفتم نگاهم افتاد به مغازه ی لباس
عروس فروشی ای که یه روز سورنا منو برده بود اونجا.بی اختیار رفتم جلو مغازه ماشینو پارک کردم.نگاهم
به سمت مغازه بود.انگار خودمو سورنا رو توی مغازه می دیدم.یاد حرف سورنا افتادم که گفته بود: می
خواستم توی لباس عروس ببینمت...داغ دلم دوباره تازه شد...سورنا الهی من بمیرم برات که می دونستی
هیچ وقت روز عروسیمون نمیرسه...منه احمق اون روز معنی حرفتو نفهمیدم...معنی اشکتو که وقتی منو
تو لباس عروس دیدی نفهمیدم...سورنا منو ببخش عشقه من...سرمو گذاشته بودم رو فرمون و گریه
میکردم...ای کاش لحظه ها به عقب بر میگشتن...کاش...
سال ۸۳ هم داشت به پایان می رسید و تنها اتفاقی که افتاده بود فارغ التحصیل شدنم بود.انقدر از لحاظ
روحی بهم ریخته بودم که حوصله ی درسو دانشگاه رو نداشتم دلم نمی خواست برای فوق ادامه بدم اما
مامانم خیلی باهام صحبت کرد و قانعم کرد که برای رها شدن از فکر و خیال بهتره ذهنمو به درس معطوف
کنم! مامانم نمی دونست که دلیل زنده بودنم یاد و خاطره های سورناست...
اواخر اسفند بود.یه روز سینا ازم خواست که برای صحبت کردن با هم بریم بیرون و منم قبول کردم.بوی بهار
میومد و هوا هم آفتابی بود.به یه پارک رفتیم و روی چمن ها نشستیم.سینا گفت:حوصله ی صحبت کردن د
اری؟! خندیدم و گفتم:عاشق شدی؟؟؟ گفت: نه بابا! عاشقی کیلو چنده!راستش در مورد خود تو می خوام
حرف بزنم.گفتم: آره حوصله دارم.بگو.گفت: بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب. سوگند قبلا وقتی مامان حرف
از ازدواج یا خواستگارات میزد ناراحت می شدی ولی دلیلش رو بهمون نمی گفتی و با یه نه و هنوز درس
دارم خودتو راحت می کردی!ما نمی دونستیم تو و سورنا قصد ازدواج دارید اگه میدونستیم شاید مامان
اونقدر نگران نبود.حالا نمی دونم قسمته یا بازی روزگاره یا هر چیز دیگه ای که هست دیگه سورنا توی این
دنیا نیست.تو که نباید تا آخر عمرت تنها بمونی.می دونم خیلی سخته و شاید هیچ وقت نتونم درکت کنم ٬ ولی
می دونم که زندگی جریان داره و نباید به خاطر مشکلات متوقف بشه.ما همه تو رو خیلی دوست داریم و
نگرانتیم.برای کمک به تو توی این یک سال حرفی نزدیم و اجازه ندادیم کسی برای خواستگاری بیاد
خونمون.سوگند دیگه وقتشه که همه چیزو فراموش کنی.سخته ولی باید کنار بیای.نباید آینده تو بدون هدف
بگذرونی.بلاخره باید ازدواج کنی.هرچی دیرتر بشه بد میشه.خواهش میکنم از امروز به ازدواج فکر کن.و
بعد یه نفس عمیق کشید و گفت:سخنرانی تمومه!!! گفتم: چطوری؟ گفت: چی چطوری؟! گفتم: چطوری کسی
رو که عاشقشم فراموش کنم؟ گفت: ازدواج کن! گفتم: به همین راحتی؟؟ من دیگه نمی تونم کسی رو بزارم
تو قلبم به جای سورنا.سورنا اگر نیست یه لحظه یادش از ذهنم بیرون نمیره.اونوقت تو میگی ازدواج کن؟
این میشه خیانت در حق کسی که می خواد با من ازدواج کنه.گفت: اولا قرار نیست حتما عاشق کسی بشی تا
باهاش ازدواج کنی٬ به نظر من تو باید سعی کنی باور کنی که قسمت این بوده و خاطرات مرگ سورنا و
بیماریش رو فراموش کنی چون خیلی تو روحیت تاثیر گذاشته.دیگه اون سوگند شاداب قبل نیستی.ثانیا خیانت
میشه در حق کسی که از ماجرای تو و سورنا خبر نداشته باشه! نه محمد امین که هنوزم منتظرته.دیروز ازم
خواست که من باهات صحبت کنم چون اونم نگرانته و میگه اگه همینجوری پیش بری می بازی.گفته :
سوگند نیاز به کمک و دلداری داره تا خاطرات تلخ این مدت رو فراموش کنه.سوگند باور کن تنها کسی که
میتونه کمکت کنه محمد امینه چون خیلی دوست داره.باید با خودش صحبت کنی.باشه؟ گفتم: اما.گفت: دیگه
نگو اما.باهاش صحبت کن و حرفاشو بشنو.بریم خونه دیگه الان مامان نگران میشه...
اون روز خیلی به حرفای سینا فکر کردم.برام خیلی سخت بود که کس دیگه ای رو به جای سورنا بپذیرم.من
توی ذهنم فقط سورنا رو مرد زندگیم میدیدم و با رفتنش همه ی رویا هام خراب شده بود.من هنوز توی بهت
بودم.با اینکه یک سال از مرگش گذشته بود اما هنوز باورم نشده بود که سورنا برای همیشه تنهام
گذاشته.از اینکه هیچ وقت سورنا رو فراموش نمیکنم و اینکه عشق واقعی من سورنا بود مطمئن بودم.و
می دونستم که حرف زدن با محمد امین باز هم نظرمو عوض نمیکنه اما برای اینکه سینا راضی بشه قبول
کردم تا با محمد امین صحبت کنم...
بیمارستان از دنیا میره من دچار یک شوک عصبی میشم و از حال میرم.و وقتی به هوش میام نه می تونستم
حرف بزنم ٬ نه چیزی رو می فهمیدم و هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم.فقط به یه نقطه خیره می شدم بدون
هیچ حرکتی.دکتر به خانوادم گفته بود که فشار ناشی از مرگ سورنا اونقدر روی من زیاد بوده که باعث یه
نوع فراموشی شده.و از اونا خواسته بود که با وارد کردن یک شوک دیگه به من سعی کنن همه چیز رو
یادم بیارن.چون اگه این وضع مدت زیادی ادامه پیدا می کرد خطرناک بود.مامانم و برادرام خیلی سعی کرده
بودن یه جوری اون شوک رو بهم وارد کنن اما موفق نشده بودن تا اینکه کم کم حالت نگاه هام عادی میشه
ولی حرف نمی زدم.حتی بعضی از کارامو هم خودم انجام میدادم و صحبت های اطرافیانو می شنیدم اما قادر
به درک کردن و صحبت کردن نبودم.بعد از ۲۰ روز بلاخره به طرز معجزه آسایی تونستم حرف بزنم و بعد هم
با دیدن رز های سفید همه چیز مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد و تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده...
از مامانم خواستم که منو ببره بهشت زهرا پیش سورنا.وقتی رسیدیم به مامانم گفتم:میشه من خودم تنها برم
سر قبرش؟ مامانم گفت: تو هنوز حالت کاملا خوب نشده.می ترسم دوباره حالت بد شه.منم میام باهات.گفتم:
مامان خواهش میکنم بزار تنها برم.قول میدم اتفاقی نیوفته.می خوام تنها باهاش حرف بزنم.مامانم وقتی به
چشمای پر از خواهشمو دید قبول کرد که تنها برم و خودش توی ماشین موند.بهم گفته بود که کجاست
قبرش واسه همبن راحت پیداش کردم.کنار قبر سورنا روی زمین نشستم .گل های رز سفید رو گذاشتم روی
قبرش...
سلام سورنای من...حالت خوبه؟! آره می دونم که حالت خوبه.چون دیگه مریض نیستی و درد نداری.الهی
قربونت برم منو ببخش که دیر بهت سر زدم.غم رفتنت اونقدر برام سنگین بود که نتونستم باهاش کنار
بیام.هنوزم باورم نشده که نیستی و دیگه نفس نمی کشی.سورنا...دلم داره پر میکشه برات...دلم یه ذره شده
واسه آغوشت٬ واسه چشمای قشنگت٬ واسه خنده هات٬ واسه مهربونیات...آخه تو نمی دونی که چقدر سخته
بی تو زنده بودن.بی وفا بگو به چه امیدی من زنده باشم٬ هان؟ به چه امیدی راه برم و نفس بکشم و زندگی
کنم؟ کاشکی می مردم و هیچ وقت این روزو نمی دیدم.سورنای خوبم برام دعا کن منم زودتر بیام پیشت.به
همون خدایی که تو رو ازم گرفت قسم که بدون تو زندگی رو نمی خوام.( اشکام مثل بارون بهار می بارید و
من عقده ی دلم رو خالی می کردم...) نفسم اشکامو می بینی؟ مگه تو همیشه نمی گفتی عروسکم گریه نکن
نزار مرواریدا ی چشمات بریزن٬حیفه؟ چرا الان دیگه نمی گی؟ چرا دیگه بهم نمیگی عروسکم؟
چرا...چرا؟؟؟! سورنا رفتنت دلمو بدجوری سوزونده.داغت همیشه به دلم می مونه.من این جوری طاقت
نمیارم عزیزم.ما به هم قول داده بودیم که هیچ وقت همو تنها نزاریم.اشکال نداره که تو سر قولت نموندی اما
من هر روز دعا میکنم تا خدا منو بیاره پیش تو...سورنا خسته ام از همه چی...می ترسم از تنهایی...دلم بد
جوری شکسته....
هق هق گریه نمیذاشت خوب حرفامو با سورنا بزنم...سورنا ببین برات رز سفید اوردم.همیشه تو برام
میوردی حالا نوبته منه...به یاد خاطرات قشنگم با سورنا افتادم...چه قدر زندگی با سورنا قشنگ بود...چه
آرزوهایی که نداشتیم...چه قولا که ندادیم بهم...حالا سورنا رفت و من موندم خاطراتش و یه عمر
تنهایی.رنگ زندگی با وجود سورنا روشن بود برام اما حالا به رنگه سیاهه...خداجون اگه صدامو میشنوی
ازت می خوام زودتر منو ببری پیش سورنا...اونم از تنهایی می ترسه.خدای من...
مامانم اومد کنارم نشست.با دیدن اشک های من اونم آروم شروع کرد به گریه کردن.میون اشک هاش
پرسید خیلی دوسش داشتی نه؟ چشمامو روی هم گذاشتم و آروم گفتم: خیلی...خیلی...و بعد یاد این شعر
افتادم:
خوابیدی بدون لالایی و قصه/بگیر آسوده بخواب٬بی درد و غصه/دیگه کابوس زمستون نمیبینی/توی خواب
گلای حسرت نمی چینی/دیگه خورشید چهره ات رو نمی سوزونه/جای سیلیای باد روش نمی مونه/دیگه بیدار
نمی شی با نگرونی/یا با تردید که بری یا که بمونی/رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی/قانون جنگلو زیر پا
گذاشتی/اینجا قهرن سینه ها با مهربونی/تو٬تو جنگل نمیتونستی بمونی/دلتو بردی با خود به جای دیگه/اونجا
که خدا برات لالایی میگه/می دونم می بینمت یه روز دوباره/توی دنیایی که آدمک نداره...
دلم نمی خواست از پیش سورنا برم اما با اجبار مامانم رفتیم.همه جا به چشمم سوت و کور بود.هوا
هم گرفته بود مثل دل من.حوصله ی رفتن به خونه رو نداشتم.واسه همین به مامانم گفتم که بریم اون پارکی
که واسه اولین بار من به سورنا گفتم دوسش دارم.وقتی رسیدیم رفتم رو همون نیمکت همیشگی
نشستم.چشمامو بستم.انگار سورنا رو پیش خودم حس میکردم.حتی بوی سورنا رو هم حس کردم وکمی
آروم شدم.یک لحظه خاطرات سورنا منو تنها نمی ذاشت و این تازه شروع کار بود...بعد از یکی دو ساعتی
که اونجا بودیم رفتیم خونه و من با خوردن قرص آرامبخش و خواب آور خوابیدم...
روزهای بی سورنا خیلی خسته کننده و تکراری بود.مثل یه مرده ی متحرک فقط می رفتم دانشگاه و
میومدم.خیلی با خانواده و بقیه حرف نمی زدم.بیشتر اوقات تو اتاقم بودم و دفتر خاطرات خودم و سورنا رو
می خوندم و با این کار کمی خودم رو آروم میکردم.هر ۵ شنبه با یه دسته گل رز سفید می رفتم پیش سورنا
و باهاش درد و دل میکردم...خوشبختانه خانواده م هم درکم می کردن و کاری به کارم نداشتن.
یک سال بدون هیچ اتفاق تازه ای گذشت و من همه ی روز های اون سال رو با خاطرات سورنا و یادگاری
هاش زندگی کردم...
وجودم تنهایی رو حس میکردم.انگار زمان برام حرکت نمی کرد.گنگ بودم.آینده برام نا معلوم بود.چقدر دلم
می خواست همه ی اون اتفاق ها یه کابوس بود که من وقتی از خواب بیدار شدم واسه همیشه فراموشش
می کردم.اما واقعیت بود.رفتم جلوی آینه ی اتاقم.از بس گریه کرده بودم چشمام پف کرده بود.اصلا حال
خوشی نداشتم و احساس ضعف و خستگی می کردم.هنوز با فاجعه ی بیماری سورنا کنار نیومده بودم که
خواسته ی سورنا دوباره داغونم کرد.چرا این خواهش رو ازم کرده بود؟ مگه نمی دونست همه ی زندگیم
خودشه؟ مگه نمی دونست به غیر از اون نمی خوام دستای کسی رو بگیرم؟ مگه نمی دونست تنها آغوش
خودش آرومم میکنه؟ ای خدا...خدایا سورنای منو خوب کن.من نمی تونم خواسته شو عملی کنم.حتی
تصورش برام تلخه چه برسه به انجامش.چطوری می تونم وقتی قلبم همیشه برای اون می تپه با کس دیگه
ازدواج کنم؟ نه...من نمی تونم.
تصمیم گرفتم فردای اون روز خیلی قاطع به سورنا بگم که این کارو نمیکنم.و اون روز فقط به خاطر اینکه
حالش بدتر نشه بهش قول دادم.هر شب کارم شده بود گریه و التماس به درگاه خدا.توی اون مدت خیلی لاغر
شده بودم.نگرانی رو توی چشمای خانوادم می دیدم اما چون عصبی شده بودم و با هر حرفی داد و بیداد راه
می انداختم هیچ کدوم حرفی نمی زدن دیگه.دلم براشون می سوخت اما اونا جای من نبودن تا بتونن درکم
کنن.هیچ کس نمی تونست وسعت غمم رو بفهمه.هر جا می رفتم سورنا رو کنار خودم می دیدم اون وقت اون
ازم می خواست که...صبح بعد از بیدار شدن آماده شدم که برم پیش سورنا.بدون خوردن صبحانه داشتم از در
خارج می شدم که مامانم صدام کرد.گفت: بیا اینجا کارت دارم.گفتم:مامان دیرم شده باید برم.با عصبانیت اومد
روبروم و گفت: کلاست دیر شده؟؟؟ تا دو هفته ی پیش یادمه ۵شنبه ها کلاس نداشتی.گفتم: از الان
دارم.اصلا هر روز کلاس دارم.گفت: سوگند چرا اینجوری میکنی؟ بگو به من چی شده.گفتم: من باید
برم.خداحافظ. در رو کوبیدم و اومدم بیرون.اولین باری بود که با مامانم این جوری حرف می زدم.از خودم بدم
میومد.سر راه گل خریدم و رفتم تو.اون روز مثل دفعه های قبل نبودم.نمی دونم چرا دوست نداشتم سورنا رو
ببینم.می ترسیدم اگه بگم خواسته شو قبول نمیکنم حالش بد شه.می ترسیدم اتفاقی بیفته که دیگه نتونم
ببینمش.به هر سختی بود خودمو قانع کردم که بهش بگم.باید می فهمید که یا خودش یا هیچ کس دیگه.از
پشت شیشه ی اتاقش مامانش و مهسا و محمد امین رو دیدم که کنارش بودن.حس بدی بهم دست داد.نگران
شدم.دلشوره داشت عدابم می داد.نمیدونستم جلوی اونا چه جوری حرفامو بزنم.دلمو به دریا زدم و با خنده ای
مصنوعی وارد اتاقش شدم.همشون برگشتن به طرف من.تو نگاه همشون ناراحتی موج میزد.آروم سلام
کردم و رفتم کنار سورنا.با لبخند گفتم: حالت چطوره؟ گل رو گذاشتم کنارش.گفت: خوبم سوگند جان.چقدر
خوب شد که اومدی.به مامانش نگاه کردم.چشماش پر از بغض بود.انگار به زور جلوی گریه شو نگه داشته
بود و هر لحظه ممکن بود چشمه ی اشکش سرازیر شه.جلوی اونا خیلی معذب بودم.با نگاه با سورنا حرف
میزدم و تو دلم قربون صدقه ی چشاش می رفتم.چشماش اون روز از همیشه جذاب تر شده بود.با نگاهش
بهم می گفت دوست دارم.سورنا گفت: مامان چرا بابا نمیاد پس؟ دلم براس یه ذره شده.مامانش گفت: میاد
عزیزم.سورنا با دقت به چهره ی ما نگاه میکرد.با نگاه بهم اشاره کرد که برم نزدیک تر.رفتم و بعد جوری
که بقیه نبینن دستم و گرفت تو دستش.دوباره قلبم به تپش افتاد.خجالت می کشیدم مامانش ببینه
اما گوشه ی ملافه ی تختش افتاده بود رو دستامون و چیزی معلوم نبود.مامنش که دیگه اشکاش راه افتاده
بود.همینطور مهسا.سورنا گفت: مامان تو رو خدا گریه نکن.خیلی دوست دارم.بعد با دست دیگش دست
مامانش رو گرفت و بوسید.با خنده به مهسا هم گفت: تو هم که حسرت دایی شدنو به دلم گذاشتی.یادت باشه!
مهسا گریه ش شدید تر شده بود.توی دلم غوغایی بود.سورنا گفت: سوگند قولی که بهم دادی یادت نره.اگه
بزنی زیرش روحم آروم نمیشه.اومدم حرفی بزنم که ادامه داد: سوگند می خوام برات از روزایی که تو آلمان
بودم بگم.نمی دونی که چقدر سخت بود.اون روزای اول که هنوز سرپا بودم توی یه دفترچه خاطراتم و می
نوشتم.به مامان گفتم که بهت بده.گفتم: منم دفترم رو فردا میارم تا برات بخونم.از روز اول رو نوشتم! محمد
امین هم که سرش پایین بود و آروم آروم گریه میکرد.دلم می خواست از اتاق می رفتن بیرون تا با سورنا
راحت باشم.اما نمی شد.سورنا داشت از دکترای آلمان می گفت که حالش بد شد.مامانش سریع پرستار رو
صدا کرد.از دماغش خون سرازیر شده بود.دست منو محکم گرفته بوده اما دستش سرد شده بود.روی
پیشونیش عرق سرد نشسته بود.منم به گریه افتاده بودن.دکترا اومدن بالای سرش و من محبور شدم دست
سردش و رها کنم.نگاهش به من بود.منم تند تند اشکامو پاک میکردم تا چهره ی معصومش رو ببینم.ما رو
بیرون کردن.تموم این اتفاقا توی دو یا سه دقیقه افتاد.پدر سورنا هم از راه رسید.چقدر پیر شده بود.با سر به
هم سلام کردیم چون اونم وقتی اوضاع رو دید شروع کرده بود به گریه کردن.چند دقیقه بعد یکی از پرستارا
گفت: بیاید تو.اصلا حال خودمو نمی فهمیدم.سر درد بدی داشتم و به سختی سر پا بودم.رفتیم بالای
سرش.دیگه همه مون می دونستیم چی داره پیش میاد.سورنای من٬همه ی وجودم داشت نفس های آخر رو
می کشید.اشکام بهم امون نمی دادن که چیزی بگم.پدر سورنا بدن بی حال سورنا رو بغل کرد و صرتش رو
بوسید..بعد مادرش و همینطور مهسا.چقدر روزگار بی رحم بود.حتی نمی تونستم یه بار٬ فقط یک بار برای
چند ثانیه در آغوشش بگیرم و نفس های گرمش رو روی صورتم حس کنم.داشتم از درون می پاشیدم.فقط
تونستم دستش رو بگریم و ببوسم.همه با صدای بلند گریه میکردن.مامانش دیگه داشت جیغ میزد.هیچ کس
توی حال خودش نبود.سورنا به چشمام نگاه میکرد و با صدای ضعیفی در حالی که لبخند رو لباش بود
گفت:سوگند بهم قول دادی...بعد...بعد دستش شل شد...چشمای سیاهش که هنوز رو به من بود از درخشش
افتاد.دستش از دستم رها شد....سینه ش از حرکت ایستاد...چند لحظه توی بهت فرو رفتم و بعد بی اختیار
دستمو گذاشتم رو چشماش که هنوز گرم بودن و اونارو بستم.ستاره های شب عمر من٬ چشمای سورنا بودن
که حالا بسته شده بودن.حالا دیگه عمر من هم تاریک شده بود.مثل گذشته...هر دوتا چشمشو بوسیدم.همون
آرزویی که همیشه می خواستم توی شب عروسیمون به حقیقت بپیونده اما....چه لحظه ی غم انگیزی
بود...سورنا ی من دیگه نمی تونست چشماشو باز کنه و با جادوی نگاهش منو طلسم کنه...رو صورتش
ملافه ی سفید کشیدن.مامانش از حال رفت.پرستارا از کنار تخت سورنا رفتن طرف اون و منو سورنا تنها
شدیم.اما چقدر دیر تنهامون گذاشتن.گریه ی تلخی می کردم.گریه ای که هیچ وقت نکرده بودم.به ملافه ی
سفید خیره شده بودم.سورنا بازم بی وفا شدی؟ بازم تنهام گذاشتی؟ سورنای مهربونم بخواب تو دیگه خوب
شدی...بخواب عزیزم دیگه با شیمی درمانی بدن خسته تو اذیت نمی کنن.دیگه عذاب نمی کشی عشق
من...دیگه لازم نیست رو تخت بیمارستان بخوابی...چندتا از پرستارا اومدن که سورنا رو ببرن.با صدای بلند
داد میزدم: تو رو خدا نبریدش...بزارید بمونه پیشم.این همه ازم دورش کردین بس نبود؟ این همه اذیتش
کردید بس نیست؟ محمد امین تو بگو.بگو نبرنش.به خدا من میمیرم بدون سورنا.چرا کسی به حرفم گوش
نمیده؟ محمد امین منو کشید کنار تا تختو ببرن بیرون.منم پشت سر اونا راه افتادم.نمیزارم ببریدش.اون عشق
منه.خواهش میکنم.مهسا منو نگه داشته بود نمیذاشت برم.انقدر جیغ زدم که دیگه صدام در نمیومد.دیگه
تخت سورنا رو که می بردن دیده نمیشد.خودمو از بغل مهسا کشیدم بیرون و چون قدرت ایستادن نداشتم
همونجا روبروی اتاق خالی سورنا نشستم رو زمین.دیگه اشکی ازچشام نمی یومد.اونا هم منو تنها گذاشته
بودن.هنوز صدای گریه ی محمد امین و مهسا میومد.مات و مبهوت به اتاق خالی سورنا و گلای رزی که
اورده بودم نگاه میکردم.از فضای بیمارستان بدم میومد.صدای گریه عذابم میداد....
۲۰ روز گذشت...من توی خونه روی تختم دراز کشیده بودم و مامانم کنارم نشسته بود و داشت ناخن های
منو کوتاه میکرد.به مامانم گفتم: مامان تو چرا داری ناخن های منو میگیری؟ مامانم که انگار بهش دنیا رو
داده بودن و از شدت خوشحالی گریه ش گرفته بود گفت:سوگند...سوگند تو خوب شدی؟؟! گفتم: مگه بد
بودم؟ مامانم داد زد: سهیل....سینا....بیاید سوگند خوب شده...بلند شدم و گفتم: مامان چرا اینجوری میکنی؟
مگه من بد بودم؟؟؟ با سختی زیاد بلند شدم ایستادم و به سمت آشپزخونه رفتم.به برادرام و باباو ساناز سلام
کردم.همشون می خندیدنو مثل مامانم گریه میکردن! با خودم گفتم:دیوونه شدن اینا! رفتم از یخچال پارچ آب
رو برداشتم و با یه لیوان و داشتم از آشپزخونه میومدم بیرون که چشمم افتاد به گلای رز سفید روی میز
آشپزخونه...یک دفعه موجی از خاطرات مثل فیلم از جلوی چشمام گذشت...یه لحظه دردی رو تو سرم حس
کردم و چشمامو بستم و بعد صدای شکسته شدن پارچ آب باعث شد چشمامو باز کنم.گریه...رز سفید...ملافه
ی سفید...بیمارستان...سرطان...سورنا....افتادم رو زمین و انگار تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده...منو
نشوندن روی مبل...با صدای بلند گریه میکردم.گریه میکردم و میگفتم: سورنا...سورنا مرد...سورنا
مرد...مامانم نگران بود.سهیل گفت:مامان بزار گریه بکنه حالش خوب میشه.تو بغل مامانم اونقدر گریه کردم
تا عقده های دلم خالی بشه.. از اینکه نتونسته بودم سورنا رو برای آخرین بار وقتی میزارنش توی قبر ببینم
دلم گرفته بود.مدت زیادی گریه کردم ولی بعدش آرامش عجیبی رو حس کردم.آرامشی که ۲۰ روز از منو
خانوادم دور بود....
نیومد.پرستاری که داشت سرمم رو عوض میکرد بهم لبخند زد و گفت بیدار شدی؟ پرسیدم : من چند ساعته
اینجام؟؟؟ گفت : ۹ ساعته که خوابی! گفتم: یعنی الان ساعت چنده؟ گفت: ۶ .گفتم:ای وای.من باید برم.محمد
امین اومد تو اتاق گفت:حالتون بهتر شد؟ گفتم: خوبم. میشه منو برسونید خونمون؟ مامانم الان
نگرانمه.گفت: بزارید این سرمتون هم تموم شه بعد.ضعف کرده بودید از حال رفتین.گفتم : نه.الان حالم
خوبه.خواهش میکنم بزارید برم.گفت: باشه.الان میگم بیان باز کنن.رفت و با پرستار تومد تو.بعد از اینکه
سرمم رو باز کردن به همراه محمد امین از بیمارستان رفتیم بیرون و سوار ماشینش شدیم.ازش پرسیدم:
حال سورنا چطور بود؟ گفت: مثل قبل.خیلی افسرده شده.اشک توی چشمام حلقه زد.گفتم: می تونم هر روز
بیام دیدنش؟ گفت: اجازه ی ملاقات نداره زیاد.بیماریش خیلی پیشرفت کرده.بیشتر وقتا خوابه.دیگه اشکام
سرازیر شده بودن.گفتم: آخه چرا سورنا؟ مگه چه گناهی کرده خدا؟ من بدون اون میمیرم.گریه م شدید شده
بود.محمد امین گفت: سوگند خانوم خواهش میکنم گریه نکنید.ما باید به خدا امیدوار باشیم.کنار یه پارک
ایستاد تا حال من جا بیاد بعد برم خونه.وقتی رسیدم خونه از محمد امین تشکر کردم و رفتم بالا.حتی راه پله
های ساختمون هم منو یاد لحظات با سورنا بودن می انداخت.چقدر قشنگ بودن اون روزا...رفتم
خونه.حوصله ی هیچ کس و نداشتم.مامانم پرسید:تا الان کجا بودی؟ گفتم: با مریم دوستم رفته بودیم کتاب
بخریم.گفت: امیدوارم که راست گفته باشی.گفتم:من میرم بخوابم.شام هم نمی خورم.لطفا بیدارم نکنید.گفت:
سوگند چت شده تو؟ ۲ روزه یه جوری شدی.گفتم:نه.هیچ مشکلی نیست.نگران نباش.رفتم توی اتاقم و در رو
بستم.خوش حال بودم که دوباره بعد از مدت ها عشقم رو دیدم.اما دلم نمی خواست این جوری ببینمش.هر
لحظه به یاد تن ضعیفش می افتادم مرگمو از خدا می خواستم.بدترین روزای عمرم اون روزا بود.همه ی
وجودم داشت جلوی چشمام پرپر مسشد اما من کاری از دستم بر نمی اومد جز دعا و التماس به درگاه
خدا.خدایی که سورنا رو بهم داده بود.خدایی که طعم عشقو بهم چشونده بود...اون شب هم تا صبح به یاد
سورنا گریه کردم و نماز خوندم....بعد از نماز صبح در حالی که عکس سورنا تو بغلم بود خوابم برد تا اینکه
با صدای ساعتم که همیشه ۷ زنگ می خورد بیدار شدم.برای رفتن به دانشگاه آماده شدم و بدون خوردن
صبحانه از خونه زدم بیرون.تا دانشگاه پیاده رفتم.اصلا دلم نمی خواست برم ولی مجبور بودم.می خواستم ۲
ساعت بمونم و بعد برم بیمارستان پیش سورنا.۲ ساعت توی دانشگاه برام مثل یه قرن گذشت.بلاخره تموم
شد و بدون اینکه چیزی ار حرفای استادم رو فهمیده باشم از دانشگاه رفتم بیرون.سر راه برای سورنا گل
خریدم و رفتم بیمارستان.وقتی به اتاق سورنا رسیدم علاوه بر مادرش مهسا خواهر سورنا هم اونجا
بود.چقدر خسته و شکسته تر شده بود از آخرین باری که دیدمش.بیماری سورنا همه رو شکسته تر کرده
بود.وقتی بغلش کردم بغضش شکست و مثل ابر بهار گریه کرد.منم گریه میکردم.پرسیدم: سورنا بیداره؟
مادرش گفت: آره.محمد امین اونجاس دارن با هم حرف میزنن.گفتم: منم میرم تو اما بدون اجازه ی پرستارا!
زود میام.گل رو اجازه نداشتم ببرم داخل اتاق.از پشت شیشه ی اتاقش گل رو به سورنا نشون دادم که خندید و
بعد گل رو دادم به مامانش و رفتم تو.جو اتاقش سنگین بود.محمد امین چشماش از زور گریه سرخ بود و
سورنا هم ناراحت بود.وقتی رفتم تو هر دوشون اشکاشونو پاک کردن و محمد امین می خواست بره بیرون
که سورنا گفت: بشین هنوز باهات کار دارم.سوگند جان تو هم بیا نزدیکتر.به سختی حرف میزد.همه ی
وجودم میلرزید.دلم گواهی بدی میداد.مات و مبهوت به محمد امین نگاه کردم.آروم داشت گریه میکرد.دلم می
خواست بفهمم چی شده.سورنا لبخند تلخی زد و شروع کرد به گفتن حرفاییی که انتظارشو نداشتم.گفت:سوگند
عزیزم.خودت می دونی که چقدر دوست دارم.اونقدر که هنوز خودم هم وسعتشو نمی دونم.عروسکم دکترا
گفتن...مکث کرد.انگار با هر کلمه همه ی انرژی بدنش تموم می شد.ادامه داد: دکترا گفتن من چند روز دیگه
بیشتر زنده نیستم. دلم می خواد قبل از اینکه بمیرم بهت بگم که محمد امین خیلی تو رو دوست داره.میتونه
خوشبختت بکنه.دلم می خواد با هم ازدواج کنید.سوگند می خوام بهم قول بدی که...نذاشتم دیگه ادامه
بده.رفتم کنار تختش زانو زدم.دستاشو گرفتم تو دست و در حالی که گریه میکردم گفتم: سورنا تو خوب
میشی.سورنا...انگار صدامو نمیشنید.بی توجه به حرفام گفت:سوگند یهم قول بده.تنها خواهشیه که ازت
دارم.سورنا خیلی حالش بد شده بود.هر سه تامون گریه میکردیم.هیچ کلمه ای رو پیدا نمیکردم برای
گفتن.زبونم قفل شده بود و فقط سرم و گذاشته بودم رو تختش و گریه میکردم.محمد امین از اتاق رفت
بیرون.سورنا گفت:سوگند به من نگاه من.سرمو اوردم بالا.اشکامو پاک کرد و گفت:سوگند تو رو خدا بهم
قول بده با محمد امین ازدواج میکنی. توی یه برزخ بی رحم تنها گیر افتاده بودم.بهش گفتم: سورنا من عاشق
توام.میدونم تو خوب میشی.با چشمایی پر از التماس بهش نگاه کردم و گفتم: سورنای من چه جوری دلت
میاد بگی با اون ازدواج کنم؟ مگه تو نبودی که میگفتی تو ماله خودمی؟ مگه تو بودی که میگفتی یه تار مو
تو به دنیا نمیدم؟ مگه نگفته بودی ...هق هق گریه نمیذاشت حرف بزنم.گفت: سوگند انقدر گریه نکن دارم
دیوونه میشم.میدونی که من دیگه حالم خوب نمیشه.آینده ی تو برام مهمه.منو تو قسمت هم نبودیم.از ت و
محمد امین می خوام که بعد از من...بغضش ترکید.دوست نداشتم به حرفاش ادامه بدهومیون گریه های
معصومش خندید و گفت:سوگند می خوام ازت خواستگاری کنم برای محمد امین.آقاست...خوب داداشه خودمه
دیگه...گفتم:بس کن سورنا دیگه طاقت شنیدن این حرفارو ندارم.گفت:سوگند عذابم نده بگو که با اون ازدواج
میکنی.گفتم: من تو رو می خوام سورنا...گفت:سوگند بهت التماس میکنم بهم این قول و بده.تنها آرزوم
همینه.نمی تونستم حرفی بزنم.دلم می خواست اون لحظه ها میمردم.گفت: سوگند تو هیچ وقت بهم نه
نگفتی.ایندفه هم نگو.به چشمای سیاه مثل شبش خیره شدم و گفتم: باشه سورنا.من بهت قول میدم که با
محمد امین ازدواج کنم.اما اینو بدون اونقر برات دعا میکنم و نماز می خونم.اونقدر نذر میکنم برات که خوب
بشی و از این حرفت پشیمون بشی...من بدون تو میمیرم سورنا...با گریه از اتاقش اومدم بیرون.برون اینکه
با مهسا و مادرش خداحافظی کنم گنگ و بی هدف از بیمارستان رفتم بیرون.
ماشین نشستم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم سلام.گفت:سلام.خیلی منتظر موندید؟ گفتم:نه.منم تازه اومده
بودم.و بعد حرکت کرد.هیچ کدوم حرفی نمیزدیم.تا اینکه من بعد از مدتی گفتم:میشه جلوی یه گل فروشی نگه
دارید؟ می خوام گل بخرم.گفت : چشم. به یه گل فروشی رسیدیم و گفت:بفرمایید.از ماشین پیاده شدم و رفتم
داخل گل فروشی.یه دسته گل رز سفید همون گلی که سورنا عاشقش بود برداشتم و دادم به فروشنده تا
بپیچه.بعد از دادن گلا به یاد روزهایی افتادم که با سورنا می رفتیم بیرون و اون همیشه یه گل رز سفید بهم
میداد.یه قطره اشک از چشام سر خورد و اومد روی گونه م.فروشنده گفت:بفرمایید خانوم.پولش رو دادم و
رفتم سوار ماشین شدم.محمد امین نگاهی به گلها کرد و گفت:چه گلای قشنگی.گفتم: سورنا عاشق این
گله.دیگه تا رسیدن به بیمارستان حرفی بین ما رد و بدل نشد.وقتی جلوی بیمارسان ایستاد قلبم داشت از
جاش کنده میشد.نمی دونستم چه جوری با سورنا روبرو بشم.ایستاده بودم جلوی در که محمد امین
گفت:حالتون خوبه؟ گفتم:بله.بعد پشت سر محمد امین حرکت کردم.پاهام میلرزید و به زور راه میرفتم.به اتاق
سورنا رسیدیم که مامان سورنا رو دیدم.تا منو دید بلند شد و ایستاد.آروم آروم رفتم جلو.اشکای هر دومون
بی محابا میومدن.بغلش کردم .گریه ی بی صداش تبدیل به هق هق شد.شونه هاش میلرزید.گفت:دیدی
سوگند.دیدی سورنام داره از دستم میره؟ منم جز گریه حرفی برای گفتم نداشتم.بلند بلند گریه می کردیم که
پرستار اومد و گفت: ختنومای محترم اینجا بیمارستانه.بیمارا دارن استراحت میکنن.منو مامان سورنا از هم
جدا شدیم که دوباره پرستار گفت: شما چرا اومدین اینجا؟ فقط همراه بیمار میتونه اینجا باشه.بفرمایید
بیرون.میون گریه هام بهش گفتم: تو رو خدا اجازه بدید ببینمش. محمد امین رفت جلوی پرستار و نمیدونم
چی بهش گفت که پرستار گفت: فقط خیلی کوتاه.بعد یه لباس بهم داد و گفت : اینو اول بپوشید.لباسو پوشیدم و
نگاهی به چهره ی خسته ی مامان سورنا کردم و آروم در اتاق سورنا رو باز کردم...وقتی سورنا رو که
خواب بود دیدم سریع چشمامو یستم.وای خدای من...یعنی این سورنای منه؟ چرا به این روز افتاده...از
موهای مشکی و قشنگش هیچ اثری نبود.از ابروهای کشیده ش هم اثری نبود.رنگش زرد بود و لباش
خشک.لاغر و نحیف شده بود و آروم خوابیده بود.همونطور که آروم گریه میکردم رفتم جلو.دستم رو به دیوار
گرفتم تا نیوفتم.حال خودم رو نمی دونستم.نمیتونستم خودمو کنترل کنم.رو صندلی کنار تختش
نشستم.همونجور که اشک می ریختم توی دلم میگفتم: عزیز دلم.سورنای مهربونم.چی به روزت اومده؟
موهای مثل ابریشمت کو؟ مژه های بلند و تاب دارت کو؟ اون لبخند مهربونت کو؟ سورنا ی من...آروم دتش
رو گرفتم.چشماشو آروم باز کرد.اما اصلا به من نگاه نکرد.گفت: بلاخره اومدی عروسکم؟ دستش رو بردم
سمت لبام و بوسیدم.گفتم:سورنا چرا به من نگاه نمیکنی؟ گفت: سوگند از چشات خجالت میکشم.سرش رو
برگردونم طرف خودم...وای بازم نگاهش...همون نگاه جذابش...چشماش همون چشما بود که من توشون
غرق میشدم.به چشم های هم خیره شده بودیم و من اشک میریختم.نگاهش دوباره دلمو لرزوند.آروم دستش
رو بالا اورد و اشکامو پاک کرد.گفت: مگه بهت نگفته بودم این چشمای مثل گربه رو هیچ وقت پر از اشک
نکن؟ سوگند نمدونی چقدر دلم برای چشمات تنگ شده بود.دستشو گرفتم توی دستم و آروم نوازش
میکردم.گفت: منو می بخشی سوگند؟ گفتم: سورنا تو باید منو ببخشی که تنهات گذاشتم.منو که عمق عشقتو
درک نکردم.دوباره اشکام سرازیر شد.گفتم: اگه تو هم ببخشی من خودمو نمی بخشم.گفت: سوگند
عاشقتم.تموم این مدت رو با خیالت سر کردم.همیشه با خودم میگفتم الان داری چی کار میکنی؟ هنوزم دوسم
داری یا نه؟ گونه شو نوازش کردم و گفت: توی دنیا هیچ کس برام مثل تو نیست.منم تمون این مدت رو با
عکست سپری کردم.سورنا دیگه تنهام نزار.به خدا تحمل ندارم.سرمو اروم گذاشتم روی سینه ش و اون با
دستش سرمو نوازش می کرد.بعد از مدتی که آروم شدیم سرمو بلند کردم و گفتم: سورنا ببین برات گل رز
سفید خریدم.و به گل ها اشاره کردم.گفت: الهی فدای عروسکم بشم که اینقدر مهربونه.با چشای مضطرب به
من نگاه کرد و گفت: سوگند خیلی دلم می خواست تا همیشه کنارت بمونم.و بعد روشو از من برگردوند و به
پنجره خیره شد.دوباره دستش رو گرفتم و گفتم: تو تا همیشه کنار من میمونی.اونقدر برات دعا می کنم تا
خدا تو رو برای من نگه داره.سورنا؟ به من نگاه کن! سورنا تو داری گریه میکنی؟ سرشو برگردوندم
طرفم.صورتمو بردم جلو و چشمای خیسش رو بوسیدم.گفتم: مهربونم من نمیزارم دیگه بری.سورنا خیلی
دوست دارم.میون گریه ش خندید و گفت : منم دوست دارم.با اینکه توی دل خودم غوغا بود اما مجبور بودم
جلوی سورنا بروز ندموگفتم: عزیزم پرستا بهم گفنه بود زود بیا بیرون.من برم بازم بهت سر میزنم.باشه؟
گفت: برو عروسک شیرینم.رو هوا براش بوس فرستادم و تا وقتی که از در برم بیرون به چشماش نگاه
میکردم. وقتی رفتم بیرون مامان سورنا رو ندیدم.به محمد امین گفتم : مامانش کو؟ گفت: خیلی خسته بود
بردمش خونه.من هستم پیش سورنا.نشستم روی صندلی کنار اتاق و سرمو با دوتا دستام گرفتموحالم خیلی بد
بود.سرم گیج می رفت.محمد گفت: سوگند خانوم بلند شید ببرمتون خونه.حالتون خوب نیست.بلند شدم و اولین
قدم رو که خواست بردارم از حال رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم...